آرابال

وقتی‌ می‌‌نویسیم کالبدمان به سان مرغ دریایی‌ اوج می‌گیرد. بر بال نسیم
بالا میرود. سوار بر اخگر هیجان و جنون. و از هنرمان. از خوشی‌ بر خود
می‌‌لرزیم. یا از ترس. هنگامه ی الهام بخشی، خود را خدایانی تصور
می‌کنیم. همراه خدایان المپ. و هم جوار پان. یا در کنار اسیران سیاهچال.

زمانیکه زیبایی‌ یا وحشت آخرین ترجمان حقیقت شوند حوادث ما را افسون
میکنند. حتی اگر مقابل دیدگان ما جویبار لحظه ها، بی‌ حم و غم، جاری ست.
غروبی گرفته. روزمره و سایه وار. آبستن آشفته‌ترین ماجراها.

دو هزاره است که مردگان را پرستیده اند. در قالب‌های گلی هزارباره سر
“برترین”‌های مفقود را تجسم بخشیده اند. در گنجه‌ها حبس‌شان کرده اند.
الهامشان گرفته اند. در جمجمه‌های پیشینیانشان نوشیده اند.

آن دیگری سرچشمه الهام ماست. زنی‌ ست ملبس به تمامی الوان. رنگ شوخ
طبعی‌، رنگ رنج، رنگ بی‌ نظمی، و رنگ تمرد و عصیان. اما همزمان رنگ علم و
فلسفه. و مخصوصاً رنگ عشق برای عشق. پندار و وهم. نه چیزی کمتر و نه
بیشتر. که برای ما هنر تلفیق خاطراتمان است.

درک و فهم ما می‌‌ترسند. اصل علیت را کج و معوج می‌‌کنند. از بطن خودشان
می‌‌آفرینند. مثل زرد آلو که هسته‌اش منشأ وجود می‌‌شود.

درک و فهم ما بازتاب فراز و نشیب‌های گروهی ست که ما را احاطه کرده است.
و بازتاب تغییر تاریخ انسانیت. فقط میتوانیم در جمجمه‌ها بنوشیم. اما هر
بار که آغازگر ماجرای جدید صحنه ای شویم به خاکی بکر دست می‌‌یازیم. در لحظه
تحسین برانگیز اولین اجرا.

فرناندو آرابال

بازگشت

سلام !

فکر کنم دوباره برگشتم !

البته سر و سامان دادن به سایت مدتی طول خواهد کشید ولی فعلا بازگشتمون رو اعلام می‌داریم تا کار‌های سایت انجام بشه

همه آرشیو گذشته رو از دست دادم ! هرچند فکر نکنم چیز دندون گیری هم توش بود … به هر حال این بار اسم مرکز رو انتخاب کردم که انشالله در نوشته بعدی به طور کامل توضیح می‌دم که مرکز یعنی چی و چرا قراره اینجا به دو بخش “جانب مرکز” و “گریز از مرکز” تبدیل بشه

فعلا همین